بوی پیرهنت چون برف بهاری، تمام اتاق را سفید کرده بود / عقربه ها / مثل دو تیغه الماس / بر مچ دستم برق می زدند / و زمین به قطره اشک درشت و معلقی میمانست / ماجرای مرا پایانی نبود / اگر عطر تو از صندلی بر نمی خاست / دستم را نمی گرفت و / به خیابانم نمی برد. شمس لنگرودی
۱۳۸۷/۰۱/۳۰ - ۱۱:۳۴ ب.ظ | پاسخ
خیلی حال داد….
حسش …..
مخصوصا وقتی دیدم که خیلی خوب دیدی.
۱۳۸۷/۰۲/۰۴ - ۱۰:۲۲ ق.ظ | پاسخ
وقتی دیدمش اونقدر حس داشت که فکر کردم، تصویر شده، چون تو آب خوابش برده.